• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان
آدم شدم؟ چاپ ارسال به دوست
18 بهمن 1390 ساعت 14:41
ادامه مطلب...
 
صدایت الهی و آشناست! چاپ ارسال به دوست
18 بهمن 1390 ساعت 14:29
مرد قدم زنان به سمت حوض آبی وسط حیاط حرکت کرد. دم حوض که رسید، هر دو دستش را داخل آب فرو برد و شروع کرد به شستن آن ها. زیر لب با خودش چیزهایی زمزمه می کرد. قربةً الی اللهی گفت و با دست راستش، مشتی آب برداشت و روی صورتش پاشید. هر بار که دستش را در آب فرو می کرد، ماهی ها همه می آمدند برای دست بوسی.
ادامه مطلب...
 
از چاله در آمدم به چاه افتادم چاپ ارسال به دوست
18 بهمن 1390 ساعت 00:12
 اين چند روز، كه هرچقدر مي خوابم باز هم دلم نمي خواهد از جايم بلند شوم... اين روزها كه بارها به خودم نهيب مي زنم: بلند شو صداي اذان مي آيد و... باز هم ناي قامت بستن ندارم، چقدر به حرف تو مي رسم؛
ادامه مطلب...
 
خشم شکن: قوم برتر چاپ ارسال به دوست
17 بهمن 1390 ساعت 09:13
کاخ سوت و کور بود. فقط کسانی حضور داشتند که از نظر هارون، دهنشان سفت و قرص بود. برای همین از اینکه موسی بن جعفر (علیه السلام) را برای مناظره به کاخ فراخوانده بود مضطرب نبود. چه در این جدال پیروز می شد، چه می باخت، کسی بویی از کل ماجرا نمی برد. هر چند هارون در اشتباه بود.
ادامه مطلب...
 
امامتت مبارک آقا! چاپ ارسال به دوست
13 بهمن 1390 ساعت 11:19
آن جا، روبروی قبله، تابوتی آرام و باصلابت خوابیده است و رفتنش توی دنیای پر دست اندازمان، رخنه ای دیگر باقی گذاشته.
این جا جماعتی منتظرند، تا بیایی و بر تابوت نماز بگذاری و امامتت را به همه اعلام کنی.
امام شده ای تا گردش خورشید فقط به دور خال لب های تو باشد.
ادامه مطلب...
 
حسرت چاپ ارسال به دوست
13 بهمن 1390 ساعت 08:49
شيخ حسن کاظميني دسته اي تسبيح را از جايش برداشت و مرتب کرد. نگاهي به دانه هاي تسبيح شاه مقصود انداخت و انعکاس سبز آن در چشمش افتاد. از روي شانه نگاهي به گنبد طلايي امام رضا (ع) انداخت و زير لب سلامي صميمانه داد. صداي پايي شنيد و با احترام به طرف مشتري برگشت.
ادامه مطلب...
 
لا حَبِيبَ إِلا هُوَ وَ أَهْلُهُ چاپ ارسال به دوست
13 بهمن 1390 ساعت 00:29
امروز جمعه است... روز مولامان؛ آقای صاحب الزمان.
صدای دلنشین استاد فرهمند پیچیده تو اتاق:
بسم الله الرحمن الرحیم، سَلامٌ عَلَي آلِ يس، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ
(سلام بر آل ياسين سلام بر تو اى دعوت كننده به خدا و عارف به آياتش، سلام بر تو اى واسطه خدا و سرپرست دين او)
ادامه مطلب...
 
ماندگاران: سید پینه دوز چاپ ارسال به دوست
13 بهمن 1390 ساعت 00:08
می گویند یکی از تکالیف منتظران، اظهار اشتیاق به دیدار حضرت حجت (علیه السلام) است. (1) اما اشتیاق داریم تا اشتیاق! یکی فقط مشتاق است و سرش به هزار و یک کار ممنوعه گرم، ولی یکی مشتاق است و پای اشتیاقش می ایستد، تا هرجا که باشد، هر سختی که داشته باشد و هر امر و نهیی که بخواهند. همین است که یکی می شود «سید کریم» و یکی هم می شود ...!
ادامه مطلب...
 
بیایید رفیق باز باشیم! چاپ ارسال به دوست
12 بهمن 1390 ساعت 23:44
یادم هست سال گذشته در چنین روزهایی بود که یکی ازسرمقاله های استاد شفیعی را می خواندم. سرمقاله ای با عنوان «سهم امام مهدی(عج) در رسانه های جمعی چقدر است »گر لب کلام این مطلب را بخواهم بگویم، این است که به امام بد جور بدهکاریم.
ادامه مطلب...
 
شادی تو... چاپ ارسال به دوست
12 بهمن 1390 ساعت 23:36
ادامه مطلب...
 
به عشق او کلیک کن! چاپ ارسال به دوست
12 بهمن 1390 ساعت 23:01
لیوان چایی را به صورتم نزدیک تر می کنم و بینی ام از عطر و گرمای چای پر می شود.
سرد است. مخصوصا خانه ما که نصف وسایلش در اسباب کشی برده شده به خانه جدید و خانه کم وسیله سردتر هم می شود.
هوا سرد است. برای منی که کنار دستم یک بخاری است سرما یعنی سوز باد از درز پنجره یا لای در، که با پیچیدن یک پتو مشکلش حل است. برای تو چه؟
ادامه مطلب...
 
مشت راهب باز می شود چاپ ارسال به دوست
11 بهمن 1390 ساعت 23:44
 ابری در آسمان دیده نمی شد، گویی خورشید سر لج داشت، هر روز گرمایش را بیشتر می کرد. آسمان هم که انگار خساستش گل کرده بود، از دادن قطره ای آب هم مضایقه می کرد. بیابان شده بود مثل پوست دستان پر چین و چروک و ترک خورده ی پیرمرد. برای پرندگان نای پرواز نمانده بود. در آن روزها مادر به بچه اش رحم نمی کرد. مردم سامرا از این وضع به ستوه آمده بودند.
ادامه مطلب...
 
خشم شکن: بفرما آتش! چاپ ارسال به دوست
10 بهمن 1390 ساعت 16:12
عبدالله افطح (1) سرش را بلند کرد و گفت: «چه گفتی؟»
مرد، سرش را خم کرد و شمرده حرفهایش را تکرار کرد: «عرض کردم مولایم موسی بن جعفر (ع) شما را به خانه ی خویش فراخوانده است.»
ادامه مطلب...
 
موج مثبت: صلیب و پلاک چاپ ارسال به دوست
09 بهمن 1390 ساعت 11:42
 سوار شخصی شدم یک خانم جلو نشسته بود و من نفر سومی بودم که نشستم داخل ماشین. راننده مرد جوانی بود که لباس مشکی به تن داشت و موهایش هم کمی بلند بود.
ادامه مطلب...
 
ماندگاران: پسر کو ندارد نشان از پدر چاپ ارسال به دوست
08 بهمن 1390 ساعت 16:40
 آن شب در مدینه جشنی برپا بود؛ جشن ازدواج. خانواده ی داماد و نوعروس همه شاد بودند. قرار بود جمیله را به خانه ی او بیاورند. اما در دل او غوغا بود. مانده بود بین دوراهی. اضطراب همه ی وجودش را گرفته بود. نمیدانست تصمیم درست چیست؟ بماند و دل جمیله را نشکند یا برود و به یاران حق بپیوندد؟ سپاه رسول خدا (صلوة الله علیه و آله) راهی «احد» بود و وقت او تنگ. باید تصمیم می گرفت: خدایا! چه آزمایش سختی...
ادامه مطلب...
 
از همسایه، «هم» اش رفته است... چاپ ارسال به دوست
05 بهمن 1390 ساعت 11:00
 پس اين همه وقت مردی بود براي خودش و ما خبر نداشتيم؟!
توي آپارتمان بيست و چهار واحدي مان كه نه كسي، كسي را مي شناخت و نه حتي مي دانست ساكنانش روزشان را چگونه شب مي كنند، براي اولين بار ترک عادت كرده بود!
ادامه مطلب...
 
من به دیدنت می آیم چاپ ارسال به دوست
05 بهمن 1390 ساعت 00:30
 خورشید دلش پر از خون بود، حسابی سرخ شده بود، کم کم داشت غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت.
پیرمرد در حالی که با دستان پینه بسته اش، سوزن به دست، مشغول دوختن کفش های مردم بود، سری بلند کرد و نگاهی به ساعت انداخت، دیگر وقت رفتن بود. به عادت روزهای پنج شنبه دکان را کمی زودتر می بست و می رفت پی عبادتش.
ادامه مطلب...
 
کمربند چاپ ارسال به دوست
04 بهمن 1390 ساعت 22:51
ادامه مطلب...
 
نعمت واقعی چاپ ارسال به دوست
03 بهمن 1390 ساعت 22:25
 کارهای زیادی داشتم، دل دل می کردم که کی تمام می شوند؛ هر طور بود می خواستم برسم به مجلس امامم. بالاخره همه چیز را نیمه کاره رها کردم و به سمت مسجد دویدم. هیچ چیز در این دنیا، برایم شیرین تر از شنیدن سخنان امام رضا(ع) نبود. بر در مسجد که رسیدم، کفش هایم را از پای کندم و وارد شدم.
ادامه مطلب...
 
دوست نبی چاپ ارسال به دوست
02 بهمن 1390 ساعت 15:38
خانه غرق در سکوت بود، این بار برای پرنده ها هم نای پر زدن نمانده بود. همه مراعات حالش را می کردند.
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 50 از 873

آخرین نظرات

نگارنده غيب

رسول اكرم صلى الله عليه و آله
خداوند متعال مى فرمايد: بر خود واجب كرده ام دوست داشتن كسانى را كه به خاطر من به ديدار يكديگر مى روند و كسانى كه در راه من به يكديگر بخشش مى نمايند، چنين كسانى (روز قيامت) بر منابرى از نورند به گونه اى كه پيامبران و صديقين به جايگاه آنان غبطه مى خورند.
صحيح ابن حبّان، ج2، ص338

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

نشریات ما

 

 

همسايه‌ها


  


سبز آبی

مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ
در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ..... جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود می آید.
و این همان چیزی است که در قرآن آمده است.
 
سورة مباركه  الرحمن
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ (19) بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ (20)  فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (21) يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)
19. دو دريا را به گونه اي روان كرد كه با هم برخورد كنند.20. اما ميان آن دو حد فاصلي است كه به هم تجاوز نمي کنند.21. پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى‏كنيد؟
22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود.
ادامه مطلب...