





| صاحبْ انبان |
|
|
| 25 تیر 1389 ساعت 20:59 | |||||||||||||||||||
|
دو پسر بچه در کوچه های تنگ و تاریک خانه های کاهگلی حاشیه ی مدینه می دویدند. چند کودک آن طرف تر زل زده بودند به دست مادرشان که برایشان نان می پخت. آن سوتر، صدای مادران از خانه های نیمه ویران به گوش می رسید: پسر! بیا خانه! تاریک شد... کوچه کم کم خلوت می شد. ماه دهن دره ای کرد و به روی شب آغوش گشود. کورسویی از نور شمع از خانه ها بیرون می آمد. صدای دویدن ها خاموش می شد و صدای تنور، صدای فریادها نیز. کودکی با انگشت کوچک و خاک آلودش مردی را که از کوچه می گذشت به دوستش نشان داد. دوستش با شیطنت لبخندی زد و زیر لب با خوشحالی گفت: صاحب انبان! صاحب انبان! (1) مرد با شانه ی خمیده کیسه ی بزرگی بر شانه اش می برد. می برد تا بین گرسنگی کوچه تقسیمش کند. *** پای چهلمین نخل نشسته بود و غرق تفکر بود. عبا از یک سوی شانه اش لغزیده بود. دست زیر چانه برده بود و فکر می کرد. پسرش آمد. کنارش نشست و وقتی دید پایش از ایستادن زیاد ورم کرده انگار تیری از دلش گذشت. نگاهی به صورت پدر کرد. رد اشک دید و جای مهر. باز هم گریست. می خواست به پدر بگوید که امروز به جای هزار رکعت، کمی کمتر بخواند. تا دهان باز کرد پدر به حرف آمد: اخباری را که از نماز جدمان امیرالمؤمنین آمده است، بیاور تا با هم بخوانیم. پسر رفت و کتاب را آورد. با پدر خواندند و آخر پدر آهی کشید گفت: پی نوشت: 1.انبان یعنی کیسه. پ.میعاد
Powered by !JoomlaComment 3.12 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved. |
|||||||||||||||||||
| < بعد | قبل > |
|---|
| برگ نخست |
| ذرهبين |
| مقالات |
| گفتوگو |
| داستان |
| شعروادب |
| سبزآبی |
| معرفي كتاب |
| چند رسانه ای |
| گزارش |
| قلقلک |
| تماسباما |
| پایگاههای مهدوی |
| اخلاق فردی و اجتماعی |
| |||||
چقد سياسي شده ذره بين!ديگه رغبت نميكنم به سا...
واقعا لذت بردم . التماس دعا
سلام خدا قوتخواستم از مداح های دانشگاهمون ت...
dar zemmmmmmmmm baba fahmidim sheitan parastin
خداییش وقتی آدم راحت می گیره؛ واسه جفت طرفین...