|
30 تیر 1389 ساعت 00:41 |
 زن چشم دوخته بود در چشم مردش و دو دختر و سه پسرش دور بستر بیماری او حلقه زده بودند. زید بن علی (1) دست لرزانش را بلند کرد و کوچکترین دخترش را در آغوش فشرد. دخترک با ناراحتی به مادرش نگاه کرد و مادر نگاهی به پزشک انداخت.
پزشک، نصرانی بود. در شهر از همه معروف تر بود. دکتر با خونسردی وسایلش را جمع می کرد و در کیف مخصوصش می گذاشت. کاغذ و قلمی خواست و نسخه نوشت. دست بر پیشانی گر گرفته ی زید گذاشت و گفت:
-ابن علی! این دارو را که برایت نوشتم باید 10 روز بخوری تا بهبودی حاصل شود. یادت نرود! 10 روز! همانطور که در نسخه نوشتم همانطور بجوشانش.
بعد نگاهی به زن زید کرد تا بفهمد منظورش را از جوشاندن فهمیده یا نه! زن سری تکان داد و از دکتر تشکر کرد. دکتر سری به نشانه ی «قابلی نداشت غیر از این چند درهم» تکان داد و با سرعت از خانه بیرون رفت.
ساعتی گذشت. ماه پشت تیره ترین ابر رفته بود و شب در تاریکی فرو رفته بود. باران تندی می بارید. دختر زید با دهان نیمه باز کنار بستر او به خواب رفته بود و همسرش با نگرانی چشم دوخته بود به نسخه و گاهی زیر لب می گفت:
«یا من إسمه دواء و ذکره شفا...»
ناگهان زن از جا پرید. احساس کرد کسی در می زند. گوشش را تیز کرد. بله! کسی در می زد. جلبابش را از جالباسی برداشت و بر سر انداخت و با نگرانی بیرون دوید.
در را باز کرد. نفسی از سر آسودگی کشید. غلام امام هادی (ع) بود. با ترس این سو و آن سوی کوچه را نگاهی کرد و مرد را به داخل راه داد. غلام حرف زیادی نزد. فقط گفت امام (ع) چه سفارشی کرده و بازگشت.
***
زید با خوشحالی خودش را در سینی مسی برانداز می کرد. هرچند در سینی مشخص نبود اما می دانست رنگ به گونه های مرده اش بازگشته و چشمهایش پر از امید حیات است. لبخند گشادی به خودش زد و به خوشحالی دخترش را در آغوش فشرد. یکی از پسرانش داخل آمد و گفت:
-پدر! پدر! پزشک نصرانی آمده از وضع شما با خبر شود.
زید از جا بلند شد و بسترش را جمع کرد. پزشک داخل اتاق شد و با شک و تردید به زید چشم دوخت. زید لبخندی زد و او را دعوت کرد به نشستن. پزشک همان طور که با چشمان گشاد شده به زید چشم دوخته بود عقب عقب رفت تا به دیوار خورد. تکه تکه گفت:
-دیروز... حالت؟! امروز...! چطور؟!
زید زد زیر خنده! برایش گفت امام دارویی برایش فرستاده که یک روزه حالش را خوب کرده:
«زید بن علی! این دارو را بخور. به امید خدا فردا خوب می شوی.»
پزشک حتی برای خوردن شربت هم نایستاد. از خانه بیرون دوید و تا محله ی عسکریه حتی پشتش را نگاه نکرد. مسیح بازگشته بود...
پی نوشت: 1.از شیعیان امام هادی (علیه السلام) و راوی این روایت
منبع روایت: هداية الكبرى حضينى : ص 314. بازنویس پ.میعاد
|
چقد سياسي شده ذره بين!ديگه رغبت نميكنم به سا...
واقعا لذت بردم . التماس دعا
سلام خدا قوتخواستم از مداح های دانشگاهمون ت...
dar zemmmmmmmmm baba fahmidim sheitan parastin
خداییش وقتی آدم راحت می گیره؛ واسه جفت طرفین...