|
30 تیر 1389 ساعت 03:10 |
دلم خيلي گرفته بود، فقط يه خودکار و کاغذ تو يه جاي خلوت مي تونست آرومم کنه. خودکار برداشتم، توي اتاقم، کاغذ رو گذاشتم جلوم. اختيار خودکار رو سپردم به دلم که هرچي ميخواد بگه.
سر درد و دل دلم باز شد: خسته ام، سرگردانم، اينجا پيش تو نيستم، يعني نمي تونم باشم. بهش گفتم: "کجايي که شش ـ هفت روزه آرامش رو ازم گرفتي؟ کجا جا موندي که باعث شدي من همش دنبال يه جاي آروم و خلوت بگردم براي خودم؟"
گفت: به اين تابلوي روي ديوار نگاه کن. نگاه کردم، تابلويي بود که نمايشگاه کتاب بهم داده بودن، روش نوشته بود علي ولي الله. گفتم: خب!!!
با صداي گرفته گفت: يادته دو هفته پيش وقتي پات رو گذاشتي توي نجف چه حالي بهت دست داده بود؟ يادت هست وقتي حرم اميرالمومنين رو از نزديک دیدی چقدر آرامش پيدا کرده بودي؟ يادته رفته بودي روبروي ضريح نشسته بودي و مثل بچه يتيم ها گريه مي کردي؟ هي مي گفتي: "بابايي دوست دارم" ؟ يادت نرفته که نصف شب ها با چه عشقي بعد از يکي دو ساعت خوابيدن بيدار مي شدي و تندي مي رفتي حرم براي نماز صبح و زيارت؟ يادته وقتي داشتي خداحافظي مي کردي، گفتي: "باباها، همه مراقب دختراشون هستن، پس بابايي مراقبم باش." يادت نرفته که با چه گريه و غمي از حرم اومدي بيرون؟ يادته...؟
سکوت کردم، همه ي حرف هاي دلم يادمه، اما به روي خودم نياوردم تا نفهمه که بيقرارم.
دلم که سکوت من رو ديده بود به حرفهاش ادامه داد: روزي که مي خواستيم بريم سامرا رو يادت هست؟ چقدر ذوق داشتم! همش پيش خودم مي گفتم به احترام وجود امام زمان عليه السلام، سامرا خود بهشته! اما وقتي وارد حرم شدم... احساس کردم اشتباه اومدم. حرم دو تا امام معصوم اينقدر... در و ديوار آجري، سنگ هاي خرد شده، ديوارهاي ترک خرده و سوراخ... ياد حرم امام رضا افتاده بودم!
به خودم دلداري مي دادم: اشکال نداره، اگر حياط حرم اينطوريه، حتما يه ضريح بزرگ و با شکوه مثل ضريح امام رضا داره. وارد صحن شدم، دنيا روي سرم خراب شد. نمي تونستم کاري انجام بدم، پاهام چسبيده بود به زمين، نفسم بالا نميومد، پلک هام قدرت حرکت نداشتن، مغزم نمي تونست چيزهايي که مي ديدم رو تجزيه و تحليل کنه. احساس مي کردم دارم کابوس مي بينم، اما وقتي صداي داد دوستام اومد، فهميدم که بيدارم. پاهام شل شد و افتادم، اشک هام مثل سيل جاري شده بود، نمي تونستم جلوشون رو بگيرم. باورم نمي شد! باورم نمی شد توی شبهای خلوت سامرا، منجی جهان برای زیارت پدرش به چنین ویرانه ای پا می گذاره.
داخل حرم، ضريحي درکار نبود يا چهل چراغي که بالاي ضريح از سقف آويزان باشه يا آيينه کاري اي مثل حرم امام رضا (ع). فقط و فقط و فقط يه چهارچوب بود که روش پارچه ي مشکي کشيده بودند. اين بود مرقد مطهر امام هادي و امام حسن عسکري (عليهما السلام).
تنها دعايي که اونجا ورد زبون همه بود، دعاي فرج بود.
بعد از چند دقيقه که دلم دوباره توانايي صحبت کردن پيدا کرد، ادامه داد:
خوشحال بودم، شنبه صبح خيلي خوشحال بودم که بعد از کلي دعا و توسل به اهل بيت، روزيم شد و رفتم پابوسي آقا امام جواد و امام موسي کاظم (عليهما السلام). با چه عشقي وارد حرم شدم! اصلا احساس غربت نکردم. انگار خونه ی امام رضاست!
صبر به اسم امام کاظم و محبت و بخشش به اسم امام جواد (ع) از در و ديوار حرم مي باريد. با لبخند وارد حرم شدم، با لبخند زيارتنامه خوندم، با لبخند به سمت ضريح رفتم براي زيارت و با لبخند هم خداحافظي کردم. يه نکته ي بامزه اي که يکي از دوستام تعريف کرد به راحتيم توي حرم اضافه کرد؛ دوستم گفت: وقتي وارد حرم شدم اول از همه ناخودآگاه گفتم: السلام عليک يا علي بن موسي الرضا، براي همينه که مي گم آدم توي اين حرم احساس مي کنه که صاحب خانه امام رضاست!
اين دفعه ديگه دلم منتظر واکنش من نشد و سريع به حرفش ادامه داد: اما مسير کاظمين تا کربلا با چه شیدایی و شوری طي شد!
وقتي صداي مسئول کاروان بلند شد: "زائراي اباعبدالله به کربلاي امام حسين خوش اومديد"، احساس عجيبي همه ي وجودم رو گرفت که تا اون وقت تجربه ش نکرده بودم. دنيا روي کمرم سنگيني مي کرد. وارد جايي شده بودم که خون خدا ريخته شده بود. نمي دونستم بايد دوسش داشته باشم يا نه.
رفتيم هتل و کليد اتاق ها رو گرفتيم. وارد اتاق شدم، ميخواستم ببينيم با حرم چقدر فاصله داريم. پرده رو کنار زدم، جيغم رفت هوا... دو تا گلدسته ي طلايي، گنبد طلا با يه پرچم سرخ توي آسمون کربلا خودنمايي مي کرد. سلام دادم و عرض ادب کردم. با چه شور و عشقي غسل کردم، حاضر شدم و با دوستانم رفتيم به سمت حرم حسين بن علي.
دلم داشت بلند بلند فکر مي کرد: هميشه نگران بودم وقتي ميرم بين الحرمين، اول برم حرم امام حسين يا حرم حضرت عباس؟ اما وقتي که گفتند که امام صادق (ع) هميشه اول به زيارت جدشون مي رفتند بعد زيارت قمر بني هاشم، خيالم راحت شده بود.
با احترام اذن دخول خوندم و وارد حرم شدم. انرژي عجيبي توي پاهام بود که من رو به سرعت به سمت ضريح مي برد. وقتي ضريح رو ديدم يه لحظه خشکم زد، چه ابهت و عظمتي داشت. صميميتي که توي حرم بود در کنار مظلوميت اهل بيت، بودن توي حرم رو ممکن کرده بود. داشتم به اين فکر مي کردم که چقدر آقا بهم لطف کردن و توفيق زيارت بهم دادن. اشک هام از سر ذوق مي خواست جاري بشه اما به خودشون اجازه ندادند که در محضر آقا حرکت کنند و روي زمين بيفتند. بي اختيار خم شدم و جاي پاي زائراي اباعبدالله رو بوسيدم.
غروب جمعه بود که براي اولين بار مشرف شدم حرم امام حسين (ع) با دو تا از دوستام. با هم از حرم امام حسين بيرون اومديدم و پابرهنه به سمت بين الحرمين و حرم حضرت عباس حرکت کرديم. اينقدر خوشحال بوديم که هيچ کدوم نمي تونستيم جلوي لبخندمون رو بگيريم.
رفتيم به سمت ضريح. يادمه هميشه دوست داشتم به حضرت عباس بگم "عمو"، وقتي ضريح رو ديدم بي اختيار گفتم: "سلام عموجون"...
الان يه هفته گذشته که ما برگشتيم اما من اينجا پيش تو نيستم، يه پام اينجاس پيش تو و يه پام مونده توي کربلا...
سرم رو بالا آوردم، اشک هام رو پاک کردم و به دلم گفتم: برو...برو توي بين الحرمين بمون، يه شب برو حرم اباعبدالله و يه شب هم حرم حضرت قمر بني هاشم... فقط چهارشنبه ها برو سامرا. یه جوری دعای فرج روو بخون که وقتی آقام می شنوه به شیعه هاش افتخار کنه.
بخشی از خاطرات سنا از سفر به عراق
|
چقد سياسي شده ذره بين!ديگه رغبت نميكنم به سا...
واقعا لذت بردم . التماس دعا
سلام خدا قوتخواستم از مداح های دانشگاهمون ت...
dar zemmmmmmmmm baba fahmidim sheitan parastin
خداییش وقتی آدم راحت می گیره؛ واسه جفت طرفین...