|
04 مرداد 1389 ساعت 11:16 |
سرش را از پنجره قطار بيرون برد و هوا را به دورن ريه هايش فرستاد، نور خورشيد چشمانش را زد اما بعد از چند دقيقه عادت كرد و نور دستش را قلقلك داد. مسير زيادي طي شده بود اما هنوز تا مقصد خيلي راه بود. به چوپاني كه گله را هي مي كرد و درختاني كه به سرعت باد از جلوي چشمانش مي گذشتند نگاه كرد. موهايش تكان مي خورد و چشمهايش در برابر سرعت باد مقاومت مي كرد تا باز بماند، اما ناگهان تاريكي قطار را در بر گرفت. چشمانش ديگر چيزي نديد، بودي دود و نم بيني اش را آزرد، سرعت قطار كم و كم تر شد. چشمها به تاريكي عادت كرد و ديگر بوي نم بيني را آزار نمي داد.روشنایی انتهاي تونل ناپيدا بود. مریم محبی
|
چقد سياسي شده ذره بين!ديگه رغبت نميكنم به سا...
واقعا لذت بردم . التماس دعا
سلام خدا قوتخواستم از مداح های دانشگاهمون ت...
dar zemmmmmmmmm baba fahmidim sheitan parastin
خداییش وقتی آدم راحت می گیره؛ واسه جفت طرفین...