|
02 شهریور 1389 ساعت 14:58 |
همین که سرش به بالش رسید، از خستگی شدید خوابش برد. حتی وقت نکرد دستهای خاکی اش را بشوید یا سراغی از شام بگیرد. زن رویش را پوشاند و دستی به موهای خاکستری اش کشید. صبح بعد از چایی و نان سنگک تازه بدرقه شد تا به گلهای دیگری، در حیاط دیگری، حیات ببخشد. وقتی به خانه که نه! به کاخ رسید، نگاهی انداخت و سری تکان داد و حسرتی خورد و ... . *** دیشب از شدت اضطراب خواب به چشمش نیامده بود، الان دو روزی می شد که همین وضع را داشت. بارها را توقیف کرده بودند. یعنی شریکش اینطور می گفت. سراغ صبحانه هم نرفت، چون چایی ای گرم نبود. زنگ تلفن و قلب درد و ورشکستگی و...، پنجره را باز کرد بلکه هوایی بخورد. به پیرمرد که با گلها حرف می زد و میخندید نگاهی انداخت و سری تکان داد و حسرتی خورد و... . مریم محبی
|
چقد سياسي شده ذره بين!ديگه رغبت نميكنم به سا...
واقعا لذت بردم . التماس دعا
سلام خدا قوتخواستم از مداح های دانشگاهمون ت...
dar zemmmmmmmmm baba fahmidim sheitan parastin
خداییش وقتی آدم راحت می گیره؛ واسه جفت طرفین...