• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان arrow من به دیدنت می آیم
من به دیدنت می آیم چاپ ارسال به دوست
05 بهمن 1390 ساعت 00:30
 خورشید دلش پر از خون بود، حسابی سرخ شده بود، کم کم داشت غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت.
پیرمرد در حالی که با دستان پینه بسته اش، سوزن به دست، مشغول دوختن کفش های مردم بود، سری بلند کرد و نگاهی به ساعت انداخت، دیگر وقت رفتن بود. به عادت روزهای پنج شنبه دکان را کمی زودتر می بست و می رفت پی عبادتش.

پارچه ی روی پایش را آرام جمع کرد و از جایش بلند شد. خمیدگی کمرش نمی گذاشت که راست بایستد. دست و رویش را شست و لباس های تمیزش را بر تن کرد و راهی منزل شد.

***

شب جمعه بود، دلش حسابی هوای حرم حضرت شاه عبدالعظیم را کرده بود، تنی به آب زد، غسل زیارت کرد و راهی شد.
زیر لب با خودش چیزهایی می خواند، داشت اجازه ورود می گرفت. زیر پای حضرت(ع) ایستاده بود، قطره های اشک از روی گونه هایش سر می خورد و بر زمین می افتاد، داشت زیارتنامه می خواند که عطر وجود یارش به مشامش رسید. عقل و هوش از سرش پریده بود، مثل همیشه مجذوب روی امامش شده بود. به خودش که آمد، دست بر روی سینه اش نهاد و سلامی عرض کرد.

امام عصر(ع) رو به او کردند و فرمودند: سید کریم بیا به زیارت جدم حضرت رضا(ع) برویم.
سید دستانش را بر روی چشم گذاشت و پشت سر امامش به راه افتاد، هنوز چند قدمی برنداشته بودند که خود را در حیاط حرم امام رضا(ع) دید. وامانده بود از تعجب، با خودش فکر می کرد که نکند در عالم رویایم که این چنین سریع به اینجا رسیدم.

قدم از قدم برداشت و با امام زمانش(ع) وارد ضریح غریب الغرباء شدند. زیارتی کردند و بعد حضرت صاحب الزمان(ع) به او فرمودند: آقا سید کریم! بیا بر سر قبر حاج سید علی آقای مفسر برویم.

در چشم بر هم زدنی رسیده بودند به شهر ری، بر سر قبر حاج سید علی آقای مفسر. نزدیک قبر که شدند، حاج سید علی را دیدند. حاجی در حالی که مثل همیشه نورانی و زیبا رو بود، از قبرش بیرون آمد. او حسابی دست پاچه شده بود، به سرعت آمد سمت امام زمان(ع)، آخرین ذخیره خدا. آمده بود برای استقبال.

سحر در راه بود، در آخرین لحظه های ملاقات، رنجشی در چهره ی حاج سید علی آقای مفسر احساس می شد. حاج سید علی آقا رو به سید کریم کرد و گفت: آقا سید کریم به آقا شیخ مرتضی زاهد سلام مرا برسان و به او بگو، چرا حق رفاقت و دوستی را فراموش کرده ای بر سر قبر من  و به دیدارم نمی آیی؟

سید کریم در فکر فرو رفت، نمی دانست چه بگوید. تا دهان باز کرد که بگوید چشم، پیامتان را می رسانم، امام زمان(ع) جلو آمدند و فرمودند: آقا شیخ مرتضی گرفتار و از آمدن معذور است؛ من به جای او به دیدنت خواهم آمد.
 
منبع:
زندگینامه آقا شیخ مرتضی زاهد، محمد حسن سیف اللهی ،ص50
بازنویسی: اریحا


نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

آخرین نظرات

نگارنده غيب

امام علی علیه السلام
بدترين تلاش، جدايى انداختن ميان دو دوست است.
شرح غررالحكم، ج 3، ص 256

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

نشریات ما

 

 

همسايه‌ها


  


سبز آبی

خواب سارها
 دانشمندان دانشگاه شیکاگو اعلام کردند پرندگانی مانند سار پس از خواب شبانه می توانند آنچه فراگرفته اند را بهتر به خاطر آورده و به شکلی تاثیرگذارتر اجرا کنند.
به گزارش خبرگزاری مهر، خواب از روشهای معمولی است که انسان می تواند با کمک آن اطلاعات را در ذهن به ثبت رسانده و آنها را فرا بگیرد. اما اکنون دانشمندان دریافته اند این ویژگی در میان پرندگان نیز وجود دارد.
ادامه مطلب...