





| من به دیدنت می آیم |
|
|
| 05 بهمن 1390 ساعت 00:30 | |||||
خورشید دلش پر از خون بود، حسابی سرخ شده بود، کم کم داشت غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت.پیرمرد در حالی که با دستان پینه بسته اش، سوزن به دست، مشغول دوختن کفش های مردم بود، سری بلند کرد و نگاهی به ساعت انداخت، دیگر وقت رفتن بود. به عادت روزهای پنج شنبه دکان را کمی زودتر می بست و می رفت پی عبادتش. پارچه ی روی پایش را آرام جمع کرد و از جایش بلند شد. خمیدگی کمرش نمی گذاشت که راست بایستد. دست و رویش را شست و لباس های تمیزش را بر تن کرد و راهی منزل شد. *** شب جمعه بود، دلش حسابی هوای حرم حضرت شاه عبدالعظیم را کرده بود، تنی به آب زد، غسل زیارت کرد و راهی شد. زیر لب با خودش چیزهایی می خواند، داشت اجازه ورود می گرفت. زیر پای حضرت(ع) ایستاده بود، قطره های اشک از روی گونه هایش سر می خورد و بر زمین می افتاد، داشت زیارتنامه می خواند که عطر وجود یارش به مشامش رسید. عقل و هوش از سرش پریده بود، مثل همیشه مجذوب روی امامش شده بود. به خودش که آمد، دست بر روی سینه اش نهاد و سلامی عرض کرد. امام عصر(ع) رو به او کردند و فرمودند: سید کریم بیا به زیارت جدم حضرت رضا(ع) برویم. سید دستانش را بر روی چشم گذاشت و پشت سر امامش به راه افتاد، هنوز چند قدمی برنداشته بودند که خود را در حیاط حرم امام رضا(ع) دید. وامانده بود از تعجب، با خودش فکر می کرد که نکند در عالم رویایم که این چنین سریع به اینجا رسیدم. قدم از قدم برداشت و با امام زمانش(ع) وارد ضریح غریب الغرباء شدند. زیارتی کردند و بعد حضرت صاحب الزمان(ع) به او فرمودند: آقا سید کریم! بیا بر سر قبر حاج سید علی آقای مفسر برویم. در چشم بر هم زدنی رسیده بودند به شهر ری، بر سر قبر حاج سید علی آقای مفسر. نزدیک قبر که شدند، حاج سید علی را دیدند. حاجی در حالی که مثل همیشه نورانی و زیبا رو بود، از قبرش بیرون آمد. او حسابی دست پاچه شده بود، به سرعت آمد سمت امام زمان(ع)، آخرین ذخیره خدا. آمده بود برای استقبال. سحر در راه بود، در آخرین لحظه های ملاقات، رنجشی در چهره ی حاج سید علی آقای مفسر احساس می شد. حاج سید علی آقا رو به سید کریم کرد و گفت: آقا سید کریم به آقا شیخ مرتضی زاهد سلام مرا برسان و به او بگو، چرا حق رفاقت و دوستی را فراموش کرده ای بر سر قبر من و به دیدارم نمی آیی؟ سید کریم در فکر فرو رفت، نمی دانست چه بگوید. تا دهان باز کرد که بگوید چشم، پیامتان را می رسانم، امام زمان(ع) جلو آمدند و فرمودند: آقا شیخ مرتضی گرفتار و از آمدن معذور است؛ من به جای او به دیدنت خواهم آمد. منبع: زندگینامه آقا شیخ مرتضی زاهد، محمد حسن سیف اللهی ،ص50 بازنویسی: اریحا
Powered by !JoomlaComment 3.12 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved. |
|||||
| < بعد | قبل > |
|---|
| برگ نخست |
| ذرهبين |
| مقالات |
| گفتوگو |
| داستان |
| شعروادب |
| سبزآبی |
| معرفي كتاب |
| چند رسانه ای |
| گزارش |
| قلقلک |
| تماسباما |
| پایگاههای مهدوی |
| اخلاق فردی و اجتماعی |
| |||||
بابا ما که مقصر هم نباشیم عذر خواهی می کنیم و...
وای...چه حس وحشت ناکی...خائن!
آخی...چه غم انگیز...
0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000...